نه نام کس به زبانم نه در دلم هوسی
به زنده بودنم این بس که می کشم نفسی
جهان و شادی ی ِ او کام دوستان را باد
پر شکسته ی ما باد و گوشه ی قفسی
از آن به خنجر حسرت نمی درم دل خویش
که یادگار بر او مانده نقش ِ عشق کسی
بهار عمر مراگر خزان رسد، که در او
نرُست لاله ی عشقی، شکوفه ی هوسی
سکوت جان من از دشت شد فزون که به دشت
درای قافله یی بود و ناله ی جرسی
شکیب خویش نگه دار و دم مزن، سیمین!
که رفت عمر و ز اندوه او نمانده بسی
سیمین بهبهانی
فرعون خویش باش و خدایی کن
من تا قیامت آسیه می مانم
زهرا حسین زاده
دل و دین و عقل و هوشم همه را به باد دادی
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی
دل عالمی زجا شد چو نقاب بر گشودی
دو جهان به هم بر آمد چو به زلف تاب دادی
همه کس نصیب دارد زنشاط و شادی اما
به من غریب و مسکین غم بی حساب دادی
...
شب شده چشمم تو را دائم تمنا می کند
دل اسیر درد تنهاییست حاشا می کند
نازنین ،آرام جان ! این غصه ها از بهر چیست ؟
یا زبهر چیست دل امروز و فردا می کند
پشت پلکت مینشینم پلک بر هم میزنی
عاقبت عشق است ما را زود رسوا می کند
این غم دوریت جا نم را به لب آورده است
دل اسیر درد تنهاییست حاشا میکند
زینب امیری
بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت ...
حسین پناهی
ابری رسید و آسمانم از تو پر شد
بارانی آمد ، آبدانم از تو پر شد
نام تو اول بغض بود و بعد از آن اشک
اول دلم پس دیدگانم از تو پر شد...
حسین منزوی
تا به حال
هوا را پاره کردهای؟
تا به حال
آب را شکستهای؟
تا به حال
شیشه بودهای؟
...
نور میشوم
تا از میانت عبور کنم
آب میشوم
قطره قطره بر کف دستهات
نفس میشوم
در سینهات
حبس میشوم
در آینه
مرا ببین
...
حالا تو نیستی
و تباهی من
از همین لحظه
آغاز میشود ...
عباس معروفی
وول می خوره
به چپ ، به راست
بالششو گاز می گیره
چشاش دنبال بهونه می گرده
کامهای بی حوصله از سیگارِ تلخش
حس یه گمشده یا گم کرده
فواره چشاش باز میشه
اشک ... اشک ... اشک ...
دنیا - دنیا فریاد توی گلوش چال میکنه
دنیا - دنیا خاطره ، نگاه ، پرسش
سلول ، سلول وجودش احساس نیاز میکنه
لبای نیمه بازش ، زمزمه می کنه
نجوا می کنه و خدا خدااا ...
اشک ... اشک ... اشک ...
آخ ... مهربون ...
فواره چشاش ، امانش را بریده ...
یه سکوت ممتد
یه نیاز ، خواهش ، تمنا
انتهای وجودش این حسرت عبور می کنه ...
کاش خدا به زبان مادریم
با من سخن می گفت ...
اشک ... اشک ... اشک ...
دل نوشته های عاشق پاییز
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود ...
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطارِ رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاهِ رفته
تکیه داده ام ! ...
قیصر امینپور
نیـمه شـب بـود و غمـی تـازه نفـس
ره خـوابــم زد و مـــانــدم بــیــدار
ریــخــت از پــرتـو لــرزنـده شـمــع
ســایـــه دسـتــه گلـی بـــر دیـوار
هـمـه گـل بود ولی روح نداشـت
سایـهای مـضـطـرب و لــرزان بود
چهرهای سرد و غم انگیز و سیاه
گــویـیـا مــرده ء سـرگــردان بـــود
شمع خاموش شد از تـنـدی بـاد
اثــر از ســایــه بـــر دیــوار نـمــانـد
کس نپرسید کجا رفت ؟ که بود ؟
کــه دمـی چـنـد در ایـنـجا گذرانـد
ایــن منـم خستـه درین کلبه تنگ
جسم درماندهام از روح جـداست
مــن اگــر سایــه ء خـویـشم یـا رب
روح آواره مـن کـیـست ؟ کجاست ؟
فریدون مشیری
چقدر بی تو
از خواب بپرم
شیشهی آب را سر بکشم
و چیزی از پنجره بپرسم؟
چی بپرسم دیگر؟
خواب مرا نمیبرد
میآورَد
تو را میآورَد
بی آنکه باشی ...
عباس معروفی

